عماد الدين حسن بن علي الطبري

166

مناقب الطاهرين ( فارسي )

حاصل كه : صلح‌نامه تمام بكردند از جانبين . و كاتب رسول على ( ع ) بود . هدى را براندند تا به وادى الثنيّه . مشركان آنجا از پيش برآمدند و رويش باززدند . گفت : نحر هدى و حلق همينجا بكنيد . تا سه كرّت بگفت و كس التفات به وى نكرد ؛ تا در خيمهء امّ سلمه رفت . امّ سلمه گفت : يا رسول اللّه ، تو از آن خويشتن بجاى آر . باقى ايشان دانند . رسول عليه السّلام به دست خويش نحر بكرد . و حلّاق وى خراش بن اميّة الخزاعى بود . بفرمود كه سر وى بتراشيد . صحابه چون چنان بديدند ، ندامت حاصل شد ايشان را و از دست درافتادند و بعضى سر همديگر مىتراشيدند . و نزديك آن بود كه خود را بكشند از غم و غبن كه چرا فرمان رسول نكردند . و جمعى تقصير بكردند . رسول گفت : رحم اللّه المحلّقين . ياران گفتند : و المقصّرين . تا سه كرّت بگفت . چهارم كرّت بگفت : رحم اللّه المحلّقين و المقصّرين صحابه گفتند : يا رسول اللّه ، چرا سه كرّت دعاى محلّق كردى و يك كرّت دعاى مقصّر ؟ گفت : زيرا كه مقصّران شاك بودند و محلّقان متيقّن . و جمعى زنان بيامدند و بر رسول بيعت كردند . و منه قوله تعالى : « يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ » . « 1 » و ابو بصير عتبة بن اسيد در مكّه اسير و محبوس بود و وى مسلمان بود . رسول عليه السّلام از آنجا با مدينه آمد . وى نيز از ايشان گريخته به مدينه آمد . مكّيان در حقّ وى نامه نوشتند به رسول و او را بازخواستند و دو مرد را از بنى عامر بفرستادند . و رسول عليه السّلام وى را بديشان داد . ابو بصير گفت : يا رسول اللّه ، مرا با مشركان مىدهى ؟ ! رسول ( ع ) گفت : يا هذا ، برو

--> ( 1 ) - ممتحنه ( 60 ) / 10 .